زندگی دوباره....!!
مردمسنی به همراه پسر ۲۵ساله اش در قطار نشسته بودنددر حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله که درکنار پنجره نشسته بود پر از شور و
هیجان شد دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حل حرکت را لمس
می کرد فریاد زد :پدر نگاه کن درختها حرکت می کنندمرد مسن بالبخندی هیجان
پسرش را تحسین کرد! کنار مرد جوان زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر وپسر
را می شنیدو از حرکات پسر جوان که مثل پسری ۵ساله رفتار می کرد متعجب شده
بودند.ناگهان پسر دوباره فریاد زد :پدر نگاه کن دریاچه حیوانات وابرها با قطار حرکت می کنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه کردند باران شروع شد چند قطره روی دست
مرد جوان چکید او با لذت آن را لمس کرد وچشمانش را بست و دوباره فریاد زد :پدر
نگاه کن باران می بارد این باران است روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند
واز مرد مسن پرسیدند:چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید . مرد
مسن گفت :ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.امروز پسر من بعد ۲۵سال برای
اولین بار می تواند ببیند؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟ تقدیم به آنان که درک مطلب کردند
من زنده